تبليغاتX
قصه های یک کودک

قصه های یک کودک

100- من دارم از اینجا میرم.

چند وقتیه که اینجا کم می نویسم یعنی وقت نمی کنم بنویسم هفته بعد وقتم آزاد تره تصمیم گرفتم بازم اینجا دیگه  ننویسم آقا یه قصه شروع شده بود به سلامتی هم تموم شد. منظورم از تخته کردن در اینجا فقط اینه که وقت نوشتن اینجا رو ندارم هنوز تصمیمم قطعی نشده اما اگه دیدی اینجا نمی نویسم به خاطر اینه که می خوام فعالیتم رو در یک وبلاگ گروهی زیاد کنم می خوام برم در یک وبلاگ گروهی و وبلاگ بقیه رو به نقد و چالش بکشم می تونید اونجا پیدام کنید یا بیاین وبلاگ اصلیم. 


آدرس وبلاگ: 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 10:23  توسط کودک  | 

99- فریاد بزن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 10:38  توسط کودک  | 

98- ازدواج هپلی و یه کمک از تهرانیها

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 8:11  توسط کودک  | 

97 - دروغ

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 10:50  توسط کودک  | 

96 - بقیه ماجرا

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 12:57  توسط کودک  | 

95- تولد

فردا یکشنبه تولدمه فقط اومدم همین رو بگم برم!

بعد نوشت: این هم کیک تولد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 23:21  توسط کودک  | 

94- خبرهای جدید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 7:35  توسط کودک  | 

93- توضیح بر داستان زیر

فردا دارم میرم مشهد اگه چند روزی نبودم شرمنده.

این داستانی که در زیر آوردم احتیاج به یه توضیح داره! این دوستمون که مجبور یه قضاوت بکنه برام توضیحاتی رو داده که لازم می بینم براتون بگم.

اولا ارتباط یه خانوم وآقا در محل کار یه چیز روتینه مثلا چند وقت پیش هم چنین حرفی درباره دوتا دیگه از همکارشون پیش اومده. این دو همکارش روابطشون خیلی صمیمی تر از حد عادی بود آقاه همیشه خانوم رو به اسم کوچیک صدا می کرد خب بقیه ظرفیت این صمیمیت رو نداشتند برای همین کلی حرف و حدیث در اومد. خانوم با اینکه روابط صمیمانه اش با آقای همکار رو شوهرش خبر داشت برای اینکه از حرف و حدیث ملت خلاص بشه با همین دوستمون در میون گذاشت اتاقشون رو از هم جدا کرد تا آبها از اسیاب بیفته. اقاه هم برای اینکه ثابت کنه ریگ در کفش نداره روابط صمیمانه اش رو حفظ کرد و گفت فلانی و شوهرش دوستای خانوادگی من هستند. می بینید حرف رو راحت در میارند ولی وقتی این روابط پنهانی باشه باعث ظن و شکه وقتی خود خانومه وآقاه و شوهر و زنشون راضی هستند فقط وقتی میشه دخالت کرد که کسی کمک بخواد.

اما در این مورد پنهان کاری کمکی مشکوکه به خصوص آقاه به نظر ریگ در کفش داره این آقاه بنا به گفته نگهبان از قصد مزاحم خانوم منشی قبلی می شده و اون خانومه هم به خاطر درگیریهای که با شوهرش به دلیل این مزاحم در خونه براش ایجاد شده بود. عطا کار رو به لقایش بخشید. او هم با افتخار به همه گفته بود دیدید اخراجش کردم می خواید کی رو دیگه اخراج کنم. پس با توجه به این پس زمینه ذهنی به نظر می رسه یه نقشه های در ذهن داره و این دوستی نه از روی صمیمت بین دو همکاره. شاید دلیل بر توطئه گری باشه. بعد مکان منشی دوستم جای خوبی برای خبر کشی از شرکته چون دوستم رییسه باید اقدامی بکنه که بعدها نگه من می دونستم چرا کاری رو انجام ندادم.

راستی دیروز نتونست مچ بگیره ولی به نگهبان گفته که باید کمک کنه که ثابت بشه در صورت ثابت نشدن گوشش رو اساسی می کشه. دوستم تصمیم گرفته بی خیال بشه تا خبری ازنگهبان دریافت کنه. خودشون هم بو بردن و خودشون رو جمع کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 9:7  توسط کودک  | 

92- قضاوت

این داستان تقریبا واقعیه لطف کنید اون رو بخونید و بگید چطور میشه فهمید که واقعیت چیه؟ بدون اینکه ابرویی از کسی بره یا دردسری ایجاد بشه؟

از پله ها پایین می اومدم که نگهبان و سرایدار رو دیدم این پا و اون پا می کردند که من رو ببینند فهمیدم خبری شده یعنی چه خبر. نگهبان سمت من اومد و گفت میشه یه چیزی بهتون بگم.

گفتم: بگو!

گفت: وقتی همه رفتند اشکال نداره؟ ترو خدا کسی نفهمیه که می خوایم با شما حرف بزنیم! و با سر اشاره به سرایدار کرد.

گفتم: باشه!

آخر وقت همه رفته بودند هر دوشون رو خواستم که بیان دفترم. گفتم چی شده؟

گفت: به حضرت عباس دارم راست میگم خانم مهندس. راستش نمی خوام هیچ کی رو خراب کنم نمی خوام زیر آب کسی رو بزنم ولی دلم برای شوهرش می سوزه!

توی دلم می گفتم شوهر کی؟

ادامه داد:" چند وقت پیش رفته بودم با محمدنیا برای تحویل کالا آقا خوابم برد دیدم موبایلش زنگ می زنه"

داشتم فکر می کردم "محمدنیا کی رفته شوهر کرده این که زن هم نداشت!"

داشت می گفت:" آقا ما صدایش رو می شنیدیم صدای اون طرف خط رو اولش فکر کردم که توی خواب صداش رو می شنوم ولی نه صداش می اومد خودش بود"

دیگه صبرم تموم شد. گفتم کی؟

گفت خانم پور زاهد رو میگم خانم مهندس!

گفتم می دونی داری چی میگی؟

گفت اره می دونم به خدا اگه به خاطر شوهرش نبود نمی اومدم بگم راستش خانوم مهندس وقتی شما نیستید توی اتاق میاد اتاقتون از پشت پنجره با موبایلش زنگ می زنه این محمدنیا هم میاد توی توی حیاط با هم حرف میزنن! صبحها هم میرن توی انباری راست میگم! اون دفع برای خانم رفعتی مشکل ایجاد کرد شما خانوم رفعتی رو بیرونش کردید!

گفتم نه اون خودش رفت. یادم رفت ازش بپرسم که از کجا می دونه خانم رفعتی به خاطر مزاحمتهای تلفنی رفته از کجا می دونه محمدنیا مزاحمش میشده!

گفت به خدا برای اینکه مسئولیت اینجا با من این کار رو کردم وگرنه برام بهتر بود که نگم. نمی خواستم زیاد طول تفصیلش بده. تصمیم گرفتم کاری کنم پور زاهد منشی منه! و من باید بفهمم چقدر قابل اعتماد یعنی کسی که به شوهرش خیانت میکنه به من که رییسش هستم چرا خیانت نکنه!

فردا وقتی می خواستم برم صبحونه دیدم که پور زاهد موبایلش رو در اورد من هم به جای رفتن به صبحونه رفتم اتاق محمدنیا دیدم داره با تلفن حرف میزنه! اما دلیلی برای این کار نداشتم که با پور زاهد حرف می زنه یه بار دیگه هم این کار کردم. تصمیم دارم فردا صبح زود برم ببینم توی انبار خبری هست یا نه؟ یعنی اون دو تا دارن دروغ میگن یا این دوتا رابطه دارن اگه کارشون بالا بکشه چی دردسرش مال منه! واقعا قضاوت چقدر سخته؟

نکته: این داستان واقعی است اما شخصیت اصلی داستان من نیستم من شنیده هایم را نوشتم و برای رفع این مشکل می خوام به شخصیت اصلی کمک کنم برای همین این ماجرا را برای شما بیان کردم تا از منظر دیگر به آن نگاه کنید و راهنمایی کنید تا بتوان کمکش کنم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 7:39  توسط کودک  | 

91 - تست روانشناسی

توی یه سایت الکی عضو شدم چند ماه به چند ماه یه پیام خصوصی دریافت می کنم و سری به اون می زنم. یه بخشی داره برای پروفایل که یه تست روانشناسیه بعد پر کردن  جوابش رو در قسمت شخصیت شناسی برای پروفایل ثبت میکنه جوابش  برام جالب بود دوست دارم نظر شما رو بدونم به نظر شما این حرفها درباره من درسته یا نه؟

بدانيد در نظر سايرين معقول، هوشيار، دقيق ، ملاحظه كار و اهل عمل هستيد. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستيد اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستيد. به سرعت و سادگى با ديگران باب دوستى را باز نمى كنيد. اما اگر با كسى دوست شويد صادق، باوفا و وظيفه شناس هستيد. اما انتظار بازگشت اين صداقت و صميميت از طرف دوستانتان را داريد گرچه سخت دوست مى شويد اما سخت تر دوستى ها را رها مى كنيد.


بعد نوشت : نوشتن این تست روانشناسی نشون میده من آدم کم ظرفیتی هستم و کلی از خوندنش خر کیف شدم.
آدرسش: http://www.iran20.com/home.php

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 10:49  توسط کودک  | 

90- قصه زری

سلام سلام

چند روز نبودم با اینکه سفر پر ثمری نبود ولی کوفت باشه ولی سفر باشه [نیشخند] .

حالا که برگشتم اولش بگم مثل اینکه دوست وبلاگیمون به سلامتی از بیمارستان مرخص شده و در وبلاگش پست جدیدش رو گذاشته این اولین خبر در نبود من.

از همه شما تشکر می کنم که با روحیه انسان دوستتون گفته من رو لبیک گفتید و براش دعا کردید.

بروم سر اصل مطلب یه مدت قصه نگفتم.

این هم قصه:

سر ساعت هفت هر روز زنگ می زد و قطع می کرد اسمش زری بود در واقع زرین تاج اسمش بود و زری صدایش می کردند گوشی را بر می داشت زنگ می زد و نمی توانست صدای ان طرف گوشی را نشنیده  قطع کند. گه گاه آنقدر نگه میداشت تا چند فحش هم بدهد بعد قطع می کرد تا روزی که به دادگاه فراخوانده شد.

پیرزن در بخش محکومین آرام ایستاده بود.

قاضی: "خانم زرین تاج فخرالزمانپور آیا شما هر روز راس ساعت هفت صبح به منزل آقای رفیع سلامتی تماس می گرفتید."

زری گفت: "بله آقا."

قاضی گفت: "شما اطلاع دارید که این عمل شما جرم محسوب می شود."

زری گفت: "بله آقا اما من قصد مزاحمت نداشتم."

قاضی: "پس چرا تماس می گرفتید؟"

زری سر صحبتش باز شد.

"آقای قاضی این آقا رفیع که الان قد کشیده هم بازی پسرم بود باهم بزرگ شدند موقعی که دانشجو بودند من هر روز بهشون ساعت هفت زنگ می زدم تا بیدار بشن برن دانشگاه. بعد با هم سر کار رفتند اون هم در شهر غریب باز هم ساعت هفت زنگ می زدم. تا پسرم تصادف کرد و مرد رفیع گفت من براتون پسر میشم باز هم برای رفیع زنگ می زدم تا زن گرفت دیگه می دونستم ساعت هفت کسی هست بیدارش کنه. تا یه ماه پیش که شنیدم زنش مرده فهمیدم باید یکی بیدارش کنه اون مثل پسرم بود که فراموشم کرد. می بینید من مزاحم نیودم."

اشک گوشه چشمش حلقه زده یود.


بعد نوشت: دیگه نمی خواد نصیحتم کنید من که مثل آدمیزاد حرف گوش کن نیستم سه شنیه قبل از سفر هپلی آنلاین شد و شروع کرد که چه بلایی سر وبلاگت اوردی تحمل یه نقد رو نداشتی و فرار کردی من هم نمی خواستم کم بیاورم اولش گفتم فرار کردم بعد گفتم نه سر جایش هست و سریع وبلاگم را سر جایش برگرداندم. حالا وبلاگم برگشته سر جای اولش و نمی شود برگراندن سر جای قبلی. [تشویش]

خوشبختانه یکی از خواننده های وبلاگم آنلاین بود نوشت سلام و خسته نباشی من هم شروع کردم و تمام قصه را تعریف کردند خیلی صحبت کردیم و به پیشنهادش می خواهم سیستم بی محلی راه بیندازم فکر نمی کنم بتوانم موفق بشوم ولی امتحان می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 8:39  توسط کودک  | 

89 - دعا کنید.

متاسفانه مطلع شدم که صاحب وبلاگ محل پرواز عقابها حضور مرغابی ممنوع تصادف کرده اند از دوستان خواهش می کنم که برای سلامتی ایشان دعا کنند و از شون درخواست می کنم در قسمت نظرات وبلاگشون و وبلاگ من یک گل برای نشان دادن هم دردیتون بگذارید با تشکر از دوستان. چون بخش نظرات وبلاگشون تایید نمیشه نظر خودم رو که در اون وبلاگ گذاشتم اینجا می آورم. صمیمانه از همراهی شما تشکر می کنم.

خیلی خیلی متاسفم امیدوارم حالشون خوب یشه. من اینجا میام و منتظر هستم خبر سلامتیشون رو بشنوم. براشون دعا می کنم امیدوارم با ان روحیه امیدوار به زندگی دوباره سالم و سرحال به زندگی برگردند شنیدن این تصادف واقعا برای من درد ناک بود  در وبلاگم از همه دوستان می خوام که برایشان دعا کنند و برای نشان دادن همراهی خود هر کس در بخش نظرات وبلاگ من و وبلاگ ایشون یک گل بگذارند.


بعد نوشت: ممنون از همه دوستان که سر زدند و ابراز همدردی کردند خدا رو شکر که عمل جراحیشون با موفقیت بوده.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 23:41  توسط کودک  | 

88 - مشکل حل شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 22:53  توسط کودک  | 

87 - کمک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 16:48  توسط کودک  | 

86 - جواب سئوالات قبل

خب حالا روز نتیجه امتحانه ابتدا من دونه دونه سئوالات رو تکرار می کنم جوابها رو میگم و در انتها جواب درست رو میگم.
جواب رو در ادامه مطلب می تونید پی گیری کنید کسانی که حوصله خوندن ندارند می تونند فقط جواب سئوالات که به رنگ قرمز نوشته شده رو بخونند.

پی نوشت: هر چه بدی یا خوبی هپلی داشته به کنار یه خوبی داشت و اون این بود که روش وبلاگ نویسی من رو عوض کرد. من یه زمان برای یک سری مخاطب خاص مطلب می نوشتم که می شناختمشان اما وقتی اون به وبلاگم راه پیدا کرد موازی با وبلاگ اصلیم این وبلاگ رو زدم تونستم در دنیای مجازی دوستانی پیدا کنم این پیدا کردن دوستان موجب شد روشم رو در اون وبلاگ هم عوض کنم و زیر پست دوستان دیگه هم نظر بگذارم و از چیزهای عامتر صحبت کنم تا بتونم دوستان بیشتری در دنیای مجازی به دست بیارم.
خوشحالم هپلی وارد وبلاگم شد تا من اینجا رو باز کنم تا با شما آشنا بشم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 9:21  توسط کودک  | 

85- من کیستم؟

راستی فکر می کنید من چه کسی هستم یه چند تا سئوال می پرسم دوست دارم جواب شما رو بدونم.

1- چند سالمه؟

2- اسم واقعیم چیه؟

3- شغلم چیه؟

4- سطح سوادم چقدره؟

5- رشته تحصیلیم چیه؟

6- کجا زندگی می کنم؟

7- وبلاگ اصلیم درباره چیه؟

8- چه شکلی هستم؟

9- علاقمندیهام چی؟

10- سایر موارد دیگه که به ذهنتون می رسه؟

پی نوشت: من سئوالاتتون رو تصحیح نمی کنم به دلایل شخصی که متوجه هستید!

بعد نوشت: دیدم تصحیح نکردن هم خیلی بی انصافیه برای همین یک سر چیزها که زیاد مهم نیست و هویتم را اشکار نمی کند را بعد از اظهار نظر بقیه خواهم اورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 10:16  توسط کودک  | 

84- انواع گدایی

نمی دونم تازگی چرا این ذهنم رو اشغال کرده گفتم اینجا بنویسم تا شاید از ذهنم خارج بشه. چند وقتیه دارم فکر می کنم چطور بعضی ادمها همه چیز رو گدایی می کنند از پول گرفته از کار گرفته تا محبت. نمی تونم درکشون کنم. نمیگم همیشه داشتم و به کسی احتیاج نداشتم. شد زمانی که نداشتن رو تجربه کنم اما رو انداختن به کسی رو دوست ندارم بدتر از همه اینکه فکر کنه من ندارم و داره به من لطف میکنه خدا رو شکر حالا که وضع مالیم خوبه و نیاز به رو انداختن ندارم اما چطور آدمها می تونن خودشون رو ذلیل کنند یعنی ارزشش رو داره؟

این فقط از نظر مادی نیست خیلی از آدمها به خاطر به دست اوردن یه کار خودشون رو به پای ادمهای دیگه می اندازه. خودشون ذلیل و بدبخت و قابل ترحم نشون میدن خودشون رو بدبخت ترین ادم روی زمین جا میزن و به جای این که بگن ما به خاطر قابلیتهامون باید به این پست برسیم میگن به خاطر نیاز مالیمون به این کار محتاجیم.

حالا اینها رو داشته باشید با این ادمهایی که کامنتهای کیلویی برای افراد می فرسته که چه وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن ته این جمله هم یه گل یا بوس حواله می کند. اینها گدایی توجه در دنیای مجازی می کنند بدون اینکه بخواهند به چیزی توجه کنند گداییان توجه اند.

اما گروه آخر که می خواهم ذکر کنم درکشان برایم سخت تر است و گاه می ترسم مثل آنها رفتار کنم می دانم در هیچ کدام از دسته ها بالا قرار نمی گیرم چون در زمان نیاز مالی یا کاری یا توجه به وبلاگم هرگز اینگونه رفتار نکردم هرگز انتظاری نداشتم کسی از سر لطف پولی یا کاری یا نمره ای یا کامنتی برایم بگذارد. همیشه هر لطفی در حق کسی کردم انتظار باز پس گرفتن آن را در آن جا را نداشتم هرگز کامنتی را نگذاشتم تا کامنتی در جواب دریافت کنم اگر دوستی پاسخ داد لطفش بود وگرنه وظیفه من است که به دوستان مجازیم سر بزنم.

نگفتم منظورم از دسته آخر چیست. دسته آخر گدایان محبتند از این که محبت را از کسی بخواهم و او نخواهد این لطف را کند در هراسم نمی دانم این غرور است که درخواست محبت دیدن را عیب می داند یا عزت نفس است که هیچ چیز را گدایی نمی کند. دوست دارم به دیگران عشق بورزم بدون اینکه از دیگران طلبکار باشم و هرگاه حس می کنم طلبکارم از خودم ناخرسندم. نمی دانم تازگی فکر می کنم شاید بین تمام گداییها گدایی محبت تنها گدایی پسندیده است. اما نه این هم گدایی است و از عزت نفس دور. این رفتار را درک نمی کنم و گاه می ترسم که به این ورطه کشیده بشوم. چون دوست داشتن یک طرفه آزارم می دهد و طلب کردن آن بیشتر من را می رنجاند. کسی که آدمی را دوست ندارد دوست ندارد پس چرا به خواهش و تمنا بخواهیم دوست داشته باشد و چرا باید یاد اوری کنیم که ادم ارزش دوست داشتن دارد ایا من سخت به زندگی می نگرم؟

پی نوشت: پی نوشت پست قبل را نوشتم متاسفانه طولانی بود تبدیل به یک پست شد به دلایل شخصی منتشرش نکردم چون بنابر یک حسی آن را نوشته بودم که فکر می کنم شاید اشتباه کرده باشم گذاشتم سر فرصت که به درستی آن پی بردم منتشرش کنم. برای همین جای پست 83 را خالی گذاشتم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 10:21  توسط کودک  | 

82- قصه آخرین تصمیم

سلام

از دستت خسته شده ام از دست خودم هم خسته شده ام تو هر روز راه خودت را می روی و  من هم تصمیم گرفتهام از امروز راه خودم را بروم  چند بار کارهای ترا تحمل کنم دلخوری های من برایت ارزشی ندارد انقدر همیشه نگرانی هایم برایت کم اهمیت بوده اند که من هم به آنها اهمیت نمی دهم اصلا چند وقتیست که خودم را نمی بینم انقدر ترا و نگرانی ها و دل واپسیهای تو برایم بزرگ بوده اند یک روز پول کم میاوری یک روز با همکارت دعوایت می شود یک روز رییست توبیخت می کند همه این روزمرگیهایت شده دغدغه های من. اما من در کجای زندگیت ایستاده ام. تازگیها مریض که می شوم حتی نمی توانم توقع داشته باشم تا دکتر همراهم باشی نمی گویم با من به مهمانی بیایی می گویم با من تا مطب دکتر بیا. توقعاتم کوچک شده و انتظاراتت بزرگ شده تازگیها فکر می کنم که می اندیشی غذا خود به خود پخته می شود لباس خود به خود شسته می شود راستش اگر یک روز نباشم همجای خانه را کثافت میگیرد. 

حالا که این طوراست می خواهم دست به اقدامی بزنم اقدامی که سالهاست به آن فکر می کردم اما جرات انجامش را نداشتم حتی جرات فکر کردن به آن را نداشته ام  تصمیم گرفته ام ... 

خطها را دنبال کرد رسید به خط آخر منتظر بود آنجا چیز شگفت انگیزی ببییند او فکر میکرد نوشته است که خودش را می کشد یا ترکش می کند اما جمله تکان دهنده ای دید نوشته بود دوستش داشته به همین خاطر هم نمی تواند جلویش بایستد و به نحوه زندگیش ادامه می دهد. یخ زده بود.

پی نوشت: به زودی در این مکان پی نوشت نصب خواهد شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 23:38  توسط کودک  | 

81- دو نوشته

(1)


آقا صدای بودن خود را

به گوشهایم هدیه نکن

زیرا میان خواب من

پا برهنه دویده ای

من خسته از شنیدن

در بین صدای آواز بودنت

تکرار می کنم

حس نفس کشیدن من را

 مزمزه می کنی

تلخ است! بی خیال


هر چقدر بگردی

شاید کسی نشوی

اما خودت بودن هم تازگی سخت است.


(2)


می خندم به او که

شطرنج باز ماهری بود

اما با یک شاه سفید

به جنگ همه مهره های سیاه آمده بود

شاید نمی دانست

لطف زیاد در بازی

به آماتور ها

یعنی باخت

حالا بخند به او اما

زیرا گه گاه من شبیه همانم!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:37  توسط کودک  | 

80- نقدی بر قصه اصلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 9:35  توسط کودک  | 

79- چند جمله

با تاخیر عید شما مبارک!

- زندگی ایستادن روی ریل قطار است اگر زود نپرید زیر چرخهای آن له می شوید.

- زندگی مثل ایستادن روی پل است و حوادث مثل رود خانه از زیر پای شما می گذرد چه بخواهید چه نخواهید.

-در یک مسابقه دو کسی که نمی دود بازنده است ولی دونده ها حتما برنده نیستند ولی کسی که برنده است حتما دویده.

-کسی که اصلا نمی بازد خیلی هم شاد نباشد چون در باختن تجربه ای هست که در جای دیگر یافت نمی شود.

پی نوشت: امروز حال قصه گفتن نبود به چند جمله مهمانتان کردم امیدوارم خوشتان بیایید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 10:34  توسط کودک  | 

78- یک اتفاق از دو دید

دید اول:

داشتم با خودم فکر می کردم که اگه پارچه مناسب گیر نیام چی کار کنم که یه پارچه فروشی دیدم جلوی ویترینش وایسادم پارچه های متنوعی داشت قبلا به این مغازه رفته بودم تنوع رنگ و مدلش زیاد بود. پارچه رو از کیفم در اوردم داشتم با خودم فکر می کردم اگه یه متر و بیست سانت ازش بخرم متری ده تومن میشه دوازده هزار تومن. اما اگه گرون تر بود دیگه نمی تونم بخرم پس باید حداکثر سعیم رو بکنم که تخفیف بگیرم. در رو باز کردم رفتم توی مغازه مرد فروشنده مرد میان سالی بود  قبلا هم ازش جنس خریده ام اهل تخفیف دادن نیست کلا اخلاقش یه کم سگیه! ولی پارچه دامنی که من می خوام داره.

من: سلام آقا اون پارچه دامنی ساده رو می تونم ببینم.

فروشنده: خانوم این.

-آره

-خانوم این یکی از بهترین جنسهای بازاره.

توپ پارچه رو  پیشخون پرت کرد پارچه کتیم رو از توی کیفم در اوردم به رنگش نمی اومد.

-نه آقا این رنگش نمی خوره.

-خانوم برای این می خواین.

-آره!

-این رو دارم.

-آقا بیارش ببینم.

توپ دوم پارچه را هم آورد روی پیشخون گذاشت و کمی از اون رو باز کرد پارچه اول زیر پارچه دوم پنهان شد. این رنگش بهتر بود. اما تفاوت جنسشون ملموس بود.

-آقا جنس این به اون نمی خوره دیگه چیزی ندارید.

فروشنده سومین و چهارمین توپ رو هم  دراور.

-اینها چطور خانوم.

-نه! آقا می تونید اون رو بیارید!

-بفرمایید.

-این خیلی مناسبه! قیمتش چقدر میشه حاج آقا؟

-سی پنج و پونصد.

-نه حاج آقا یه جنس ارزونتر می خوام.

-این چطوره؟

فروشنده پارچه رو از زیر پیشخون کشید بیرون.

- حاج آقا این خوبه حالا قیمت آخرش چیه؟

- سیزده پونصد برای شما دوازده حساب می کنم.

- نه حاج آقا تخیف بده ده تومن ببرم خیرش رو ببینی!

- به خدا سودش توی همین دو تومنه بعد من تخفیفم رو دادم.

از من اصرار از اون انکار اخرش از کوره در رفت و با پرخاش گری گفت خانوم بگو نمی خوام بخرم دیگه چرا چونه می زنی. من هم گفتم فروشنده نیستی از مغازه بیرون اومدم. به این فکر می کنم بیستمین مغازه ای بود که رفتم فکر کنم نمی توانم چیزی بخرم با دوازده تومنی که در جیبم هست بهتره جمعه کمی میوه بخرم تا وقتی میهمونها میان آبرو داری کنم اما منیره یک لباس نو می خواهد او توی این بیست سال زندگیش یه لباس مجلسی به تن ندیده حتی جمعه که بعله برونشه . خدا از سر تقصیرات این پارچه فروش پول پرست نگذرد که دو تومن تخفیف نداد.

دید دوم:

دو ساعتی بود که کرکره را بالا داده بودم و هنوز مشتری نیومده بود چند روزی هست که مشتری پیدا نمی شه و سر رسید چکم هم رسیده بود. اصلا سر حال نبودم  دیدم در باز شد و زنی میان سال با چادر مشکی رنگ و رو رفته ای داخل شد.

زن: سلام آقا اون پارچه دامنی ساده رو می تونم ببینم.

من: خانوم این.

-آره

-خانوم این یکی از بهترین جنسهای بازاره.

توپ پارچه رو  پیشخون پرت کردم زن پارچه کتی رو از  کیفش در اورد. به رنگ پارچه اش می خورد ولی گفت:نه آقا این رنگش نمی خوره.

-خانوم برای این می خواین.

-آره!

و توی پارچه هام گشتم و یه پارچه دامنی مناسب رو نشونش دادم و گفتم: این رو دارم.

-آقا بیارش ببینم.

پارچه دامنی رو  در آوردم روی پیشخون انداختم و کمی از اون رو باز کردم  و پارچه اولی زیر پارچه دوم پنهان شد. این رنگش خیلی بهتر بود فقط یه کم لخت بود ولی زنه گفت:

-آقا جنس این به اون نمی خوره دیگه چیزی ندارید.

بازهم پارچه در آوردم و نشونش دادم نپسندید دستش رو گذاشت روی یکی از پارچه های گرون. می دونستم با اون قیافه نمی تونه یه متر اون رو بخره اما براش اوردم وقتی قیمتش رو شنید گفت:

-نه حاج آقا یه جنس ارزونتر می خوام. 

یه پارچه زیر پیشخون داشتم تازه یادم اومده بود بیرون کشیدمش. خوشش اومد گفت:

- حاج آقا این خوبه حال قیمت آخرش چیه؟

گفتم:سیزده پانصد برای شما دوازده حساب می کنم. داشتم خیلی تخفیف می دادم چند روز پیش بود و وضع بازار بهتر پانزده می فروختم ولی به حداقل سود قناعت کرده بودم. شروع کرد به چانه زدن. آخر خسته شدم گفتم نمی خوای بخری چرا چونه می زنی. اون هم گفت توهم فروشنده نیستی. از اول باید فکر می کردم این زن با ان وضع لباس پوشیدن قدرت خرید پارچه ها را نداره. نبباید پارچه ها را می کشیدم هی بیرون. داشتم پارچه ها را می گذاشتم سر جایش که کمرم گرفت و نتونستم دیگه راست وایسم. بعد هم همسایه ها اومدن به کمکم و من رو رسوندن به بیمارستان.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 9:9  توسط کودک  | 

77- دعاهای جوجه

با موهای زرد وزوزیش نشسته بود روی پله. عادت داشت همان جای پله بنشیند و به حوض نگاه کند. بچه ها به او می گفتند جوجه مثل یک جوجه زرد بی حال بود. جوجه این بار کمی جا به جا شد از پله پایین آمد و رفت طرف حوض دستش را توی حوض کرد و خنکای اون رو حس کرد. نگار از پله ها اومد پایین و جوجه را خطاب قرار داد.

- عزیزم بیا!

سرش رابر گرداند. بغض کرد. نگار بغضش را دید.

- عزیز دلم ناراحت نباش. بیا بریم دعا کنیم. بیا بریم امامزاده تا دعا کنیم حالا اخمهاتو وا کن.

- می تونم هر دعایی که می خوام بکنم.

- اره عزیزم. می خوای چه دعایی بکنی.

- می خوام فقط به خدا بگم. اون می تونه دعام رو براورده کنه.

- اره عزیزم می تونه به خاله نگار چرا نمی گی؟

-باشه میگم. می خوام دعا کنم بابا دیگه درد نکشه. می خوام دعا کنم مامان اینجا باشه. می خوام دعا کنم اون اسب پلاستیکیم چرخش درست شه می خوام دعا کنم من بیست سالم شه بریم پیتزا فروشی بعد پیتزا با نوشابه بخوریم خاله نگار شما باشین مامان باشه بابا باشه مادر بزرگ باشه پدر بزرگ باشه دایی حسن باشه خاله ازاده باشه عمو ناصر و نادر باشند عمه جونام باشند نیما و نکیسا و زهرا و زیبا و سالومه و همه باشند. دوست دارم دعا کنم توی جشن تولدم یه کیک بزرگ باشه که به علی پسر همسایه مون که میره گل می فروشه هم یه تکه برسه دلم می خواد یه عروسک باربری کادو بگیرم. اما از همه مهمتر اینه که بابا خوب بشه و مامان برگرده.

نگار با گوشه چادرش اشکش را پاک کرد و در دلش گفت خدا چطور می خوای تمام دعاهای این بچه رو براورده کنی وقتی دیشب پدرش آخرین نفسش رو کشید و مادرش همون لحظه اول تصادف مرده بود و مادر بزرگش توی بیمارستان با مرگ کلنجار میره. دلش گرفت و آرزو کرد که او هم بیست سالش بود و درک می کرد چه روزگار سختیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 14:31  توسط کودک  | 

76- مشاوره گنجشکی

گنجشک نشسته روی درخت و اورا می پایید هم او را که چند وقتی بود روی دیوار نشسته بود و داشت خانه مردم را نگاه می کرد. گنجشک پیش خودش گفت شاید این مرد که بر سر این دیوار نشسته است دزدیست که منتظر است هوا تاریک شود. در همین فکر بود که گنجشک دومی امد و گفت به چه می اندیشی؟ اون هم به شوخی گفت "به تنهایی خویش از پس شیشه ترا می بینم که گرفتی مرا در بر خویش!" اما گنجشک دوم که شوخی سرش نمی شد گفت راست بنال چی فکر می کردی گنجشک اول مرد رو نشون داد گفت به این آقا دزده فکر می کردم. گنجشک اولی گفت اخه آی کیو هیچ دزدی روز روشن از دیوار مردم بالا نمیره بعد گارد بگیره برای شب که اون خونه رو خالی کنه.

-پس چه خبره؟

-نمی دونم مگه من فضول محله ام خبر همه رو داشته باشم.

-فکر می کنی اگه بپرسم ناراحت میشه.

-فکر نکنم اگه هم شد زود از جلو چشمش دور شو تا یه لقمه چپت نکرده!

دو گنجشک با فضولی هشت ریشتری رفتن طرف مرد.

گنجشک: سلام.

مرد با تعجب : علیکم سلام شما حرف می زنید

- خب آره!

- چطور؟

-همونطور که شما حرف می زنید.

-نه بابا!

-راستی چرا روی دیوار نشستی؟

-می خوام خودم رو بندازم پایین!

-چرا پس نمیندازی؟

- آخه کسی اون پایین نیست که خودم رو بندازم.

- چرا مگه پایین کسی باید باشه؟

-آره یکی که بگه خودت رو نداز.

گنجشک دوم که با هوشتر بود گفت: آهان شما می خواین خودکشی کنی ولی بیشتر از اون می خواین جلب توجه کنی.

مثل اینکه زده بود توی خال. گنجشک اول که هنوز گیج می زد فرمود:

می رفتی بالای برج میلاد اون موقع همه برای تماشا هم که شده می اومدن اونجا.

گنججشک دوم گفت: ای کیو کی از اون بالا ترو می بینه که بگه خودت  ننداز تا این بنده خدا رو ببینه. حتی اگه یکی اون پایین باشه صداش رو هم نمیشنوه. این بابا می خواد جلب توجه کنه نه خودکشی اگه متوجه شد که باید خودش رو بندازه لااقل پاش بشکنه نه  اینکه چشم از دار دنیا ببنده.

مرد گفت: هیچ کس نیومده حتی تماشا کنه!

گنجشک دوم : خب دانشمند به کسی اطلاع دادی؟

- نه!

- خب همینه! گوشی داری؟

-اره.

- بده تا چندتا تماس بگیرم. اول زنگ بزن به مادرت. راستی زن داری؟

-مادرم مرده. زن هم ندارم.

-دوستی رفیقی چیزی داری؟

-نه اگه یکی بود که خودم رو از اینجا نمی انداختم پایین.

- آهان حالا فهیمدم این دختره که داره رد میشه بهش بگو به خاطر تو خودم میندازم پایین.

-آخه من که اون رو نمی شناسم.

- مهم نیست جوگیر میشه جیغ میزنه بعد همه میان همونی میشه که می خواستی.

مرد از بالای دیوار رو می کنه به دختری که از پای دیوار می گذشت میگه خانم خانم من به خاطرشما خودم رو از این دیوار میندازم پایین.

- دختره میگه چرا آقا حیف جونی وقد رعنای شما نیست؟

- راه دیگه ای برام نمونده.

- بیا پایین شاید بشه کاری کرد.

مرد پاش سست شد و به حرف دختر گوش کرد از خر شیطون پایین اومد.

شیش ماه بعد باز هم گنجشک مرد رو یه ساختمون بلند دید که می خواد خودش رو بندازه پایین. گفت: سلام آقاهه

-سلام باز تو!

-چیه؟

-ای کاش می افتادم پایین!

-خب بد شد با اون خانومه آشنا شدی؟

-نه اصلا هم بد نبود.

-خب چرا دوباره بهش زنگ نمی زنی بگی داری خودت رو از این ساختمون میندازی پایین.

-این بار میگه بنداز.

-نه بابا!چرا؟

-از دست اخلاقم خسته شده میگه از من خوشش نمیاد. میگه برو بمیر.

-بیا یه کار دیگه بکن بیا به این خانومه که بالای اون آپارتمانه بگو که من به خاطر تو خودم رو می کشم.

-نه؟!!!

-چرا نه؟

-اخه من که نمی شناسمش.

-اون هم نمی شناختی.

-پشیمون شدم از انداختن خودم.

-چرا؟

- حال مردن که ندارم برم اخلاقم رو عوض کنم بهتره تا دوباره ماجرا از اول شروع بشه!

گنجشک گفت برو به سلامت سلام من رو برسون. راستی هر وقت می خوای خودکشی کنی یه اس ام اس به من بزن. شماره من رو که داری! تا من بیام به تماشا این بار رایت رو نمی زنم.


+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 19:16  توسط کودک  | 

75- حضور حاضر غایب

اول نوشت: امروز یه پرده دیدم روش نوشته بود" آموزش حرفه ای تنیس روی میز شطرنج" حالا فرض کنید دو نفر دارن روی میز شطرنج تنیس بازی می کنند اون هم حرفه ای در حد لالیگا!

دخترک خودش را سر داد روی صندلی و داشت فکر می کرد چه خوب که استاد من را از پشت سر این همکلاسی درازم نمی بیند و سرش را گذاشت روی صندلی و رفت به خواب هفت پادشاه. گفتم هفت پاشاه نگفتم شاهزاده با اسب سفید. توی خواب پادشاه هفتم بود که دوستش آرام تکانش داد و بیدارش کرد اخر ساعت بود و استاد حضور و غیاب می کرد. اسم همه را صدا کرد ولی اسم او را صدا نکرد. وقتی همه از کلاس خارج می شدند او سراغ استاد رفت و گفت که او را صدا نکرده استاد گفت: "اول از همه برای تو حاضری زدم!" او تعجب کرد "چرا استاد؟" استاد لبخندی زد و گفت: "اخه تو از همه صادقانه تر حضور حاضر غایب بودی؟ دوستانت این شجاعت رو نداشتند که بخوابند یا نیان برو ولی دفعه بعد اگه حاضر نیستی نیا!" هیچ توضیحی نداشت که بدهد!

آخر نوشت: استادی داشتم می گفت هر موقع تمرین حل نمی کردم سر کلاس حاضر نمی شدم. حالا شما در نظر بگیرید که سخت گیر ترین استاد بود که سر کلاسش فقط ده نفر حاضر می شدن و کسی حاضر نبود باهاش درس برداره. خدا شاهده محرکه بود. من هم هر وقت تمرین حل نمی کردم سر کلاسش نمی رفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 0:5  توسط کودک  | 

74- توضیح اضافات

یادمه وقتی دانشجو بودیم یه روز به اعتراض رفتیم جلوی وزارت علوم فکر بد نکنید سیاسی نبود صنفی بود. بعد یادمه یکی از سال اولی های رشته کامپیوتر که یه پسر دراز با قیافه درس خونی بود از اینها که مثل هری پاتر می مونن یه عینک می زنند با موهای صاف یه تراکت بزرگ دستش گرفته بود. روش نوشته بود این تجمع سیاسی نیست صنفی است. چون راه رو عملا بسته بودیم و با کمک پلیس اون هم به روش هل دادن راه رو برای عبور یه ماشین باز کرده بودند ماشینها به ارامی از کنار ما رد می شدن و این دانشجوی موصوف به ارتفاع هر ماشینی تراکت رو جابجا می کرد مثلاً تاکسی بود می اورد پایین برای ماشین شاسی بلند می برد یه کم بالا برای مینی بوس یه کم بالاتر برای اتوبوسها دستش می برد عرش اعلا!

حالا چرا این رو گفتم چون وقتی درخواستهامون که مثلاً تهیه اب شرب و گرمایش خوابگاه وچه و چه و چه و تغییر نام دانشگاه بود بیان کردیم نماینده وزارت علوم گفته بود شما درخواست سیاسی کردید ما رو می بینید سیاسی؟؟؟؟ ما و سیاست خدا به دور! حال به همت اون هم دانشگاهیمون همه خلق فهمیده بود این تجمع چی می خواد اینها این رو می گفتند. چرا این حرف زده بودند چون ما با مصوبه شورای انقلاب فرهنگی مخالفت کرده بودیم و می خواستیم اسم دانشگاه رو عوض کنیم. نمی دونم گودرز چه ربطی به شقایق داره! یکی بیاد ما رو روشن کنه!

ماجرا همینه هر چی بنویسی میشه سیاست. بابا این رو هم لولو کردند تا بچه بترسونن.

پی نوشت: این توضیح اضافات بود شما جدی نگیرید. ما از این به بعد فقط قصه می نویسیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 10:9  توسط کودک  | 

73- خر سحن گو

داشت روزنامه می خواند که روزنامه را کناری گذاشت به زنش گفت: تا به حال خر دیدی؟ زنش خندید گفت: خر،خر.معلومه که دیدم. منظورت همونه که دوتا گوش داره چهارتا دست و پا و زبون آدم هم نمی فهمه.

-آره اما تا به حالا دیدی حرف بزنه؟

- منظورت خر شرکه!

- نه منظورم کارتون نیست تا به حالا دیدی؟

- توی روزنامه نوشته که خری حرف زده؟

- نه ازت پرسیدم تا به حالا خر سخن گو دیدی یا نه؟ چرا بحث میکنی؟

- خب ندیدم.

- دستت درد نکنه خلاصم کردی؟

- خب که چی؟

- اخه می خواستم بگم من هم ندید.

- زنش گفت این همه سین و جیم برای همین بود!

- نه برای این بود که مطمئن بشم اخبار رو نمی خونی؟

- چی؟

- چون اگه می خوندی می فهمیدی خر سخن گو هم یافت میشه و هر روز یا دربارش می نویسند یا حرفهاشو تو بوق وکرنا می کنند!

- خب پس توکه روزنامه می خوندی باید می دیدی؟

- اخه من که روزنامه نمی خوندم روزنامه رو گذاشته بودم روی صورتم خوابیده بودم.

پی نوشت: نمی دونم دوستان اینجور نوشته ها رو دوست دارند یا نه تصمیم دارم از این جور نوشته ها توی وبلاگم از این به بعد بنویسم. لطف کنید نظرتون رو بنویسید.

پی نوشت 2: دوستان گفتندنبند من هم گوش کردم نبستم.

پی نوشت 3: شما هم خر سخن گو دیدید؟

پی نوشت 4:

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمی شود اخبار هیج وقت

پی نوشت 5: این نوشته اصلا سیاسی نیست به این موضوع توجه کنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 12:56  توسط کودک  | 

72- ته ته قصه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 23:27  توسط کودک  | 

71- پایان قصه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 10:19  توسط کودک  | 

70- سحر

چشمها سحر منتظرست

و نگاهش به در که مهمانها

قبل صبحی چرا نمی آیند

 و قسم می دهد به نام خدا

خوان من پهن

شما ای مردم

میهمان خدای بیکران هستید

رمضان می رسد به نام خدا

اول صبح به پیش من آیید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 0:10  توسط کودک  |