گنجشک نشسته روی درخت و اورا می پایید هم او را که چند وقتی بود روی دیوار نشسته بود و داشت خانه مردم را نگاه می کرد. گنجشک پیش خودش گفت شاید این مرد که بر سر این دیوار نشسته است دزدیست که منتظر است هوا تاریک شود. در همین فکر بود که گنجشک دومی امد و گفت به چه می اندیشی؟ اون هم به شوخی گفت "به تنهایی خویش از پس شیشه ترا می بینم که گرفتی مرا در بر خویش!" اما گنجشک دوم که شوخی سرش نمی شد گفت راست بنال چی فکر می کردی گنجشک اول مرد رو نشون داد گفت به این آقا دزده فکر می کردم. گنجشک اولی گفت اخه آی کیو هیچ دزدی روز روشن از دیوار مردم بالا نمیره بعد گارد بگیره برای شب که اون خونه رو خالی کنه.
-پس چه خبره؟
-نمی دونم مگه من فضول محله ام خبر همه رو داشته باشم.
-فکر می کنی اگه بپرسم ناراحت میشه.
-فکر نکنم اگه هم شد زود از جلو چشمش دور شو تا یه لقمه چپت نکرده!
دو گنجشک با فضولی هشت ریشتری رفتن طرف مرد.
گنجشک: سلام.
مرد با تعجب : علیکم سلام شما حرف می زنید
- خب آره!
- چطور؟
-همونطور که شما حرف می زنید.
-نه بابا!
-راستی چرا روی دیوار نشستی؟
-می خوام خودم رو بندازم پایین!
-چرا پس نمیندازی؟
- آخه کسی اون پایین نیست که خودم رو بندازم.
- چرا مگه پایین کسی باید باشه؟
-آره یکی که بگه خودت رو نداز.
گنجشک دوم که با هوشتر بود گفت: آهان شما می خواین خودکشی کنی ولی بیشتر از اون می خواین جلب توجه کنی.
مثل اینکه زده بود توی خال. گنجشک اول که هنوز گیج می زد فرمود:
می رفتی بالای برج میلاد اون موقع همه برای تماشا هم که شده می اومدن اونجا.
گنججشک دوم گفت: ای کیو کی از اون بالا ترو می بینه که بگه خودت ننداز تا این بنده خدا رو ببینه. حتی اگه یکی اون پایین باشه صداش رو هم نمیشنوه. این بابا می خواد جلب توجه کنه نه خودکشی اگه متوجه شد که باید خودش رو بندازه لااقل پاش بشکنه نه اینکه چشم از دار دنیا ببنده.
مرد گفت: هیچ کس نیومده حتی تماشا کنه!
گنجشک دوم : خب دانشمند به کسی اطلاع دادی؟
- نه!
- خب همینه! گوشی داری؟
-اره.
- بده تا چندتا تماس بگیرم. اول زنگ بزن به مادرت. راستی زن داری؟
-مادرم مرده. زن هم ندارم.
-دوستی رفیقی چیزی داری؟
-نه اگه یکی بود که خودم رو از اینجا نمی انداختم پایین.
- آهان حالا فهیمدم این دختره که داره رد میشه بهش بگو به خاطر تو خودم میندازم پایین.
-آخه من که اون رو نمی شناسم.
- مهم نیست جوگیر میشه جیغ میزنه بعد همه میان همونی میشه که می خواستی.
مرد از بالای دیوار رو می کنه به دختری که از پای دیوار می گذشت میگه خانم خانم من به خاطرشما خودم رو از این دیوار میندازم پایین.
- دختره میگه چرا آقا حیف جونی وقد رعنای شما نیست؟
- راه دیگه ای برام نمونده.
- بیا پایین شاید بشه کاری کرد.
مرد پاش سست شد و به حرف دختر گوش کرد از خر شیطون پایین اومد.
شیش ماه بعد باز هم گنجشک مرد رو یه ساختمون بلند دید که می خواد خودش رو بندازه پایین. گفت: سلام آقاهه
-سلام باز تو!
-چیه؟
-ای کاش می افتادم پایین!
-خب بد شد با اون خانومه آشنا شدی؟
-نه اصلا هم بد نبود.
-خب چرا دوباره بهش زنگ نمی زنی بگی داری خودت رو از این ساختمون میندازی پایین.
-این بار میگه بنداز.
-نه بابا!چرا؟
-از دست اخلاقم خسته شده میگه از من خوشش نمیاد. میگه برو بمیر.
-بیا یه کار دیگه بکن بیا به این خانومه که بالای اون آپارتمانه بگو که من به خاطر تو خودم رو می کشم.
-نه؟!!!
-چرا نه؟
-اخه من که نمی شناسمش.
-اون هم نمی شناختی.
-پشیمون شدم از انداختن خودم.
-چرا؟
- حال مردن که ندارم برم اخلاقم رو عوض کنم بهتره تا دوباره ماجرا از اول شروع بشه!
گنجشک گفت برو به سلامت سلام من رو برسون. راستی هر وقت می خوای خودکشی کنی یه اس ام اس به من بزن. شماره من رو که داری! تا من بیام به تماشا این بار رایت رو نمی زنم.